شعرفرهنگی

بیا ای مرد کوهستان

شعر گیلگی بیا ای مرد کوهستان

بیا ای مرد کوهستان
بگیر بادست زمخت و مهربانت دستهای لرزانم را
بده چوب کنوست را تا بگیرد ضعف پاهایم را
سلاح تو داس است
نی و تَشتَت چون ساز است
بیا ای مرد کوه نشین سمام و درفک
پباش یاقوت سرخ رنگت برخاک دیلم را
بکش دست نوازش بر کیسوی رم رم گندم را
صدای تو شول است
صدای تو رعشه بر گرگان تیز چنگ است
بیا ای پشم قَوا پُوش
بیا ای مرد سخت کوش
بنداز شُولا یت بر دوش
به پیچ پاتاوه بر پا
بزن سوتی بر وَرزا
بزن هی هی بخوان هو هو
بخوان بر قاطرت چو چو
بیا ای گالش و کرمانج
بیا بنشین کنارم بزیر دار گردو
بخوان بر کودکت اواز دُو دُو
بخوان نقل موتا را
وَهرز و هیبت و رعنا را
تنور سینه ات اکنده از مهر است
به یاد ان نیاکان موجب فخراست
کُلام کاه گلیت هنوزم گرم گرم است
کُلاگیرت سپرِ طوفان سهمگین است
بیا ای مرد چون کوه
منم دلخوش به ان سوی فانوست
به ان مهر مادران خوش رویت
هنوزم مست ان شیر خوش بوی توام
هنوزم عاشق ان ساز سورنای توام
بیاموز شاد زیستن را
روال ساده زیسن را
نشستی بر قُله قلب سیا گالش
عزبزانت همه از گیل و تالش
بیا ای مرد فیروز کوه
بیا ای مرد بزا کوه
بیا از درون مه غلیظ جنگل مهرت را نثارم کن
ببربرجولانگاه عقاب وکل کوهی ،خیال ابر سوارم کن
منم دل تنگ تو ای مرد کوهستان
منم شیدای تو ای مرد کوهستان

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا